کار
البته این نسخه منه ها ... قابل تعمیم به همه نیست....
البته این نسخه منه ها ... قابل تعمیم به همه نیست....
وقتی امروز صبح شنیدم که مادرک در یک تصادف رانندگی* جان خودش را از دست داده ، غم بزرگی بر دلم نشست. غصه عروسکی 6 ساله که غم بی مادری در گوشه قلب کوچکش خانه خواهد کرد و مرهمی برایش نیست. پدر و مادری که پس از سالها می رفت تا طعم خوشبختی را در کنار دختر کوچکشان بچشند ، ولی انگار روزگار همواره سر جنگ دارد.
* پدر و دختر از حادثه جان سالم بدر برده اند.
ولی این جام با حذف ایتالیا شروع شد. تیمی که 16 سال مرا پای بازیهای فوتبال نشانده است. بعد از ایتالیا به انگلیس دلخوش بودم . نفرتم از فرانسه را نمی توانم کتمان کنم و همین طور برزیل . بعد از حذف دردناک آرژانتین تمام امیدم به ماتادورهاست. به پیش برو اسپانیا.
ازدواج هم کرده ... می شود گفت آدم هایپر اکتیوی است.
از میزان تحصیل زنش می پرسم و پدرش می گوید: خانمش دانشجو بود ولی چون پسرم خیلی آدم مذهبی و مومنی است نگذاشت خانمش دانشگاه برود و درسش را تمام کند. کمی گیج زدم و به خودم گفتم از آدمی که چند سال زبان فرانسه خوانده و با این سن و سال کم ، این غیرت بازی ها بعید است. بخصوص اینکه با خانمش قصد رفتن به پاریس دارد.
پسرک که برای کاری به بیرون رفته بود به داخل اتاق بر می گردد.
نگاهی به رشته های مورد نظرش برای مقطع ارشد می اندازم..
انتخاب اول : گرایش حقوق بشر!!!
شاید باید در همین جا خفه شد و چیزی اضافه بر مطلب نگفت . ولی مدام از خودم می پرسم این آقا الفبای حقوق بشر را می داند. اصلا می خواهد برود فرانسه یعنی مهد آزادی و برابری و جنبش های فمینیستی چه غلطی بکند؟ برود بگوید آمده ام اینجا وکیل و قاضی شوم در حالیکه به زنم حق درس خواندن نداده ام. از حقوق کدام بشر دفاع کند ؟ اگر موکلش زنی بود چه ؟ حالا چه در فرانسه چه در ایران ؟ اگر طرف مقابل دعوی زنی بود چه ؟
اگر روزی کسی این موضوع را به عنوان وکیل مدافع حقوق بشر بر سرش بکوبد چه دارد برای گفتن ؟ لابد می گوید : موضوع زنم فرق می کند. این ناموس من است و به کسی ارتباط ندارد ما در خانه مان حق و حقوقمان را چگونه تقسیم کرده ایم، زنم با این موضوع کنار آمده است.
یکی پیدا شود به این آقا بگوید تو در همین خراب شده بمان ... این مملکت بیشتر به درد تو می خورد.
خدا کنه فردا شمارش و بهم بده ...
خدایا کاری کن به حامدم برسم ...
حامد به کدامین گناه از تو دورم ...
به طور اتفاقی گذرم به یک دبیرستان دخترانه افتاد. و پس از سالها پشت یکی از اون نیمکتهای پر از خاطره نشستم. اولین چیزی که روی میز به چشم میخورد همین نوشته های عاشقانه یک دختر دبیرستانی بود که آدم و پرت می کرد به تمام آن سالها.
2- وقتی به زور سرم و بلند کردم و از شیشه ماشین فقط یک ماشین غول پیکر کنار خودم دیدم ... یک سیمرغ بود. نمی دونم شایدم اسم دیگه ای داره... ولی 15 سال پیش که از این ماشینها داشتیم بهش می گفتیم: سیمرغ. شبیه پاترول رنگ شده بود. آبی متالیک و خاکستری . ما هم با نیت پاترول سوارش می شدیم. آن زمان ها پاترول سوار شدن هم عالمی داشت...
سرم را فقط کمی بالا می گیرم. بیست و هفت ساله می شوم.