تبليغاتX
تلخ و شیرین قوچ مجازی

تلخ و شیرین قوچ مجازی

کار

همیشه فکر می کردم عاشق کار کردنم .. عقیده داشتم زن هم باید کار کنه و از توانایی هاش استفاده کنه .. حالا بعد از دو ماه سحر خیزی و کار سخت و سر و کله زدن با یه سری همکارای مرد که فقط دنبال پیدا کردن نقطه ضعف از ادمن و آخر ماه هم چندر غاز حقوق .... اعتراف می کنم از کار کردن بیزارم ... اصلا زن باید بشینه تو خونه .. تا هر وقت دلش خواست بخوابه .. هر کلاسی که دوست داشت بره ... خرید کنه .. بریزه بپاشه .. شوهرشم جونش در آد باید کار کنه پول در آره ... خویشم در آره....

البته این نسخه منه ها ... قابل تعمیم به همه نیست....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 22:4  توسط متولد برج حمل  | 

پدر و مادرش وقتی بچه بوده طلاق گرفته اند. درس درست و حسابی نخوانده و تا مدتها کارگری می کرده. با دختر فرشته رویی ازدواج می کند که از قضای روزگار او هم فرزند طلاق است. هر دوشان آنچنان طعم مهر و محبت پدر و مادری نچشیده اند . صاحب دختری می شوند که دست کمی از عروسک های قصه ها ندارد.سه نفری خوشبختند ، هر چند آهی در بساط ندارند و تا سالها در اتاقکی در زیر زمین زندگی می کرده اند ، تا این اواخر پسرک کار بهتری پیدا می کند و رنگ و رویی به زندگیشان می بخشد. مادر و دختر را بارها دیده بودم. مهرشان به دل می نشست.

وقتی امروز صبح شنیدم که مادرک در یک تصادف رانندگی* جان خودش را از دست داده ، غم بزرگی بر دلم نشست. غصه عروسکی 6 ساله که غم بی مادری در گوشه قلب کوچکش خانه خواهد کرد و مرهمی برایش نیست. پدر و مادری که پس از سالها می رفت تا طعم خوشبختی را در کنار دختر کوچکشان بچشند ، ولی انگار روزگار همواره سر جنگ دارد.

* پدر و دختر از حادثه جان سالم بدر برده اند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 16:19  توسط متولد برج حمل  | 

2010

جام جهانی که می رسد احساس شوم بودن می کنم . برای همه تیم هایی که به ترتیب با هواداری من به بدترین شکل ممکن از دور خارج می شوند. در تمام این سالها فوتبال تنها چیزی بود که مرا سر شوق می آورد. در بی حوصله ترین روزهای زندگیم برای فوتبال حوصله داشته ام.

ولی این جام با حذف ایتالیا شروع شد. تیمی که 16 سال مرا پای بازیهای فوتبال نشانده است. بعد از ایتالیا به انگلیس دلخوش بودم . نفرتم از فرانسه را نمی توانم کتمان کنم و همین طور برزیل . بعد از حذف دردناک آرژانتین تمام امیدم به ماتادورهاست. به پیش برو اسپانیا.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 11:53  توسط متولد برج حمل  | 

حقوق

پسرک 22 سال بیشتر ندارد. لیسانس حقوق گرفته ، به زبان انگلیسی تسلط دارد ، از 16 تا 19 سالگی زبان فرانسه خوانده و کمی اسپانیایی می داند. قصدش به ادامه تحصیل در یکی از دانشگاههای فرانسه ترجیحا پاریس و صد البته سوربن است. پدر پولداری نیز دارد که خرج دردانه را در پاریس تقبل کند.

ازدواج هم کرده ... می شود گفت آدم هایپر اکتیوی است.

از میزان تحصیل زنش می پرسم و پدرش می گوید: خانمش دانشجو بود ولی چون پسرم خیلی آدم مذهبی و مومنی است نگذاشت خانمش دانشگاه برود و درسش را تمام کند. کمی گیج زدم و به خودم گفتم از آدمی که چند سال زبان فرانسه خوانده و با این سن و سال کم ، این غیرت بازی ها بعید است. بخصوص اینکه با خانمش قصد رفتن به پاریس دارد.

پسرک که برای کاری به بیرون رفته بود به داخل اتاق بر می گردد.

نگاهی به رشته های مورد نظرش برای مقطع ارشد می اندازم..

انتخاب اول : گرایش حقوق بشر!!! 

شاید باید در همین جا خفه شد و چیزی اضافه بر مطلب نگفت . ولی مدام از خودم می پرسم این آقا الفبای حقوق بشر را می داند. اصلا می خواهد برود فرانسه یعنی مهد آزادی و برابری و جنبش های فمینیستی چه غلطی بکند؟ برود بگوید آمده ام اینجا وکیل و قاضی شوم در حالیکه به زنم حق درس خواندن نداده ام. از  حقوق کدام بشر دفاع کند ؟ اگر موکلش زنی بود چه ؟ حالا چه در فرانسه چه در ایران ؟ اگر طرف مقابل دعوی زنی بود چه ؟

اگر روزی کسی این موضوع را به عنوان وکیل مدافع حقوق بشر بر سرش بکوبد چه دارد برای گفتن ؟ لابد می گوید : موضوع زنم فرق می کند. این ناموس من است و به کسی ارتباط ندارد ما در خانه مان حق و حقوقمان را چگونه تقسیم کرده ایم، زنم با این موضوع کنار آمده است.

یکی پیدا شود به این آقا بگوید تو در همین خراب شده بمان ... این مملکت بیشتر به درد تو می خورد.


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 2:50  توسط متولد برج حمل  | 

نوستالژی

1-   I love hamed

خدا کنه فردا شمارش و بهم بده ...

خدایا کاری کن به حامدم برسم ...

حامد به کدامین گناه از تو دورم ...

به طور اتفاقی گذرم به یک دبیرستان دخترانه افتاد. و پس از سالها پشت یکی از اون نیمکتهای پر از خاطره نشستم. اولین چیزی که روی میز به چشم میخورد همین نوشته های عاشقانه یک دختر دبیرستانی بود که آدم و پرت می کرد به تمام آن سالها.


2- وقتی به زور سرم و بلند کردم و از شیشه ماشین فقط یک ماشین غول پیکر کنار خودم دیدم ... یک سیمرغ بود. نمی دونم شایدم اسم دیگه ای داره... ولی 15 سال پیش که از این ماشینها داشتیم بهش می گفتیم: سیمرغ. شبیه پاترول رنگ شده بود. آبی متالیک و خاکستری . ما هم با نیت پاترول سوارش می شدیم. آن زمان ها پاترول سوار شدن هم عالمی داشت...



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 9:51  توسط متولد برج حمل  | 

چرا؟

مقنعه ام را که اتو کرده ام از روی دسته صندلی بر می دارم. و پس از اندک زمانی بیرون می زنم. افسردگی و گرفتگی روحیه چندین ماهه اجازه نمی دهد خوب نفس بکشم . تصمیم به پیاده رفتن دارم. سر در گریبان و مغموم. از مردم فراری ام. در مسیرم همیشه دو سه گدایی کنار خیابان نشسته اند. مثل همیشه بی تفاوت از کنار اولی رد می شوم. شش ماهی است مسیرم این خیابان است و می بینمش ، ولی هیچ وقت کمکی به او نکردم. بر می گردم ، دست در کیفم می کنم و درشت ترین پولی که دارم را کنار پایش روی زمین می گذارم. به راهم ادامه می دهم. انگار خوشحال شده ام. درست نمی دانم. با خود عهد می بندم امروز هر گدایی را که دیدم خوشحال کنم شاید بتوانم همین امروز فقط همین امروز احساس کنم مفیدم، زنده ام و به دنیا آمدنم به حال کسی نفعی دارد. 

سرم را فقط کمی بالا می گیرم. بیست و هفت ساله می شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 21:5  توسط متولد برج حمل  |